
|
فرشته ای به نام آراد برای تنها پسرم
| ||
|
بالاخره فرصت کردم عکسهای سال جدید رو بذارم واست پسرم
یک آراد فوق العاده شیطون که مهد کودک هم میره . دوست دارم عزیزم این عکسهای سال جدید
این عکس سفره هفت سینمون
این عکس قبل سال تحویله که حمام رفتی و یه چند دقیقه تصمیم گرفتی آروم بشینی
و حالا سال تحویل شده
این عکس باباهادی که خیلی دوسش داری
اینجا رفتیم خونه مامانی عید دیدنی (عکاس: دایی سعید)
*******
*******
اینم عکس آرادی و دایی جون تازه داماد (((( نکته قابل توجه این عکس آینه شمعدان مامان منه که تقریبا مال ۳۵ تا ۴۰ سال پیشه )))))
اینم عکس تولد دایی سعید (۷ فروردین) که ناهید جون واسش تولد گرفته بود
نوروز هم گذشت و من به انتظار سالی دیگر و نوروزی دیگر یکسال را در کنار تو خواهم بود.
میبوسمت پسرم. عیدت مبارک عزیزم [ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 9:48 ] [ مامان آراد ]
پسر گلم.
سالی که گذشت سال خیلی خیلی خوبی بود. اول از همه که یکسال بزرگتر شدی و البته من مسن تر. دوم اتفاق خوب پایان سال ازدواج دایی سعید بود که تو خیلی خیلی خوشحال بودی. یه عضو جدید و یه خانم خیلی خوب به خونواده مامانی اضافه شد که البته تو شدی مثه کنه همش بهشون آویزون و من واقعا شرمنده ام!!!!! سال خوبی بود و امیدوارم هزار سال کنارت باشم. هزار سال خوب. هزار سال شاد و هزار سال موفق. می بوسمت عزیزم. [ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 10:13 ] [ مامان آراد ]
فرزند عزیزم:
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
روزی خود میفهمی از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم.
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم ،دوستت دارم
[ چهارشنبه سیزدهم دی 1391 ] [ 14:18 ] [ مامان آراد ]
تازگیا از وقتی این شعر رو خانم بتی خوندن تو هم یاد گرفتی و خیلی خوشگل واسم می خونی
حالا منم هدیه می دم به خودت پسر گلم
بخند عزیزم...فردا تو راهه می خوام تو چشمات...اشکی نَلغزه [ شنبه هجدهم آذر 1391 ] [ 14:24 ] [ مامان آراد ]
چرا والدین پیر می شوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این ایمیل رو یکی از دوستام واسم فرستاد. وقتی خوب فکر کردم دیدم یک واقعیت هست. مخصوصا در مورد پسرها .
روزی رییس شرکتی بزرگ به دلیل مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونه س؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
می تونم با او صحبت کنم؟ کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
«بله»
می تونم با او صحبت کنم؟ دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟» مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «دنبال من».
[ چهارشنبه هشتم آذر 1391 ] [ 14:27 ] [ مامان آراد ]
چرا میگن بچه ننه نمی گن بچه بابا ؟
مامان [ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ] [ 10:25 ] [ مامان آراد ]
سلام به پسر مامان . خیلی وقته نیومدم اینجا . از دست شما که خیلی چند وقته اذیتمون میکنی.
عید قربان یه ویروس لعنتی وبد اومد شما چند روز اسهال استفراغ شدیو وقتی خوب شدی شد عید غدیر دیگه یه ماجرای دیگه رو شروع کردی واسمون به اسم پی پی هی خودتو نگه داشتی . فک کنم یه ۱۰ تا دکتری بردیمت تا یه کم الان درست شدی و تازه اون وسط باز خروسک شدی با یه سرما خوردی خیلی شدید. رو اپن خونمون از داروخونه شلوغ تره مامانی. با این حال که الان ۲۰ روزه شبا مثه آدمیزاد نخوابیدم هنوزم عاشقتم عزیزم. می بوسمت [ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ] [ 8:55 ] [ مامان آراد ]
بالاخره آرادی ۳ سالش تموم شد و وارد ۴ سالگی شد.
چون غایب زیاد داشتیم یه تولد کوچولو واست خونه مامانم گرفتیم و همه دور هم بودیم خیلییییییییییییییییییییی خوش گذشت و کلی کادو جمع کردی. اینم عکسات
[ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 ] [ 10:29 ] [ مامان آراد ]
چشمای بسته ی تو رو با بوسه بازش میكنم قلب شكسته ی تو رو خودم نوازش میكنم نمیذارم تنگ غروب دلت بگیره از كسی تا وقتی من كنارتم به هر چی میخوای میرسی خودم بغل میگیرمت پر میشم از عطر تنت كاشكی تو هم بفهمی كه میمیرم از نبودنت خودم به جای تو شبا بهونه هاتو میشمرم جای تو گریه میكنم جای تو غصه میخورم هر چی كه دوس داری بگو حرفای قلبتو بزن دلخوشی هات مال خودت درد دلات برای من من واسه ی داشتن تو قید یه دنیا رو زدم كاشكی ازم چیزی بخوای تا به تو دنیامو بدم دوست دارم عزیزم
[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ 14:6 ] [ مامان آراد ]
امروزتولدت بود.
خیلی خوش گذشت. در اولین فرصت عکساتو می ذارم. تولدت مبارک عزیزم [ جمعه هفدهم شهریور 1391 ] [ 22:14 ] [ مامان آراد ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||